طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچک خوشبختی

از بارداری تا تولدت گلم

1390/4/8 0:37
346 بازدید
اشتراک گذاری

من چهارشنبه 5 خرداد 89 آزمایش دادم و مثبت بود و از شادی میخواستم پر در بیارم و بابا هم از این مسئله خیلی خوشحال شد و واسه من وشما گل خرید وشیرینی عمه بهنازتم واسمون گل خرید خاله فاطی و زینب و دایی امیر و محمدتم اومدن خونمون و بایک سبد خوشگل و تبریک گفتند خلاصه همه خوشحال بودند به خصوص مامان بزرگات تقریبا" از همون اوایل بارداری حالت تهوع بدی گرفتم به طوری که وقتی واسه امتحان خرداد دانشگاه رفتم از سر جلسه بلندم کردند و گفتند تمرکز بچه ها رو بهم میزنم اصلا" دوست نداشتم بوی غذا بهم بخوره خیلی سخت بود بیشتر وقت ها خونه مامانی بودم یا واسم غذا درست میکرد و میفرستاد تقریبا" سه ماهگی کمی بهتر شدم 7 مرداد هم عزیز (مادربزرگ بابایی ) از دنیا رفت خیلی ناراحت شدم چون دوستش داشتم و اونم دوست داشت شمارو ببینه و 4 شهریور هم اولین باری بود که تکون خوردی دقیقا" وقتی که بابایی باهامون خداحافظی کردو سفر رفت فکر کنم تو هم مثل من از رفتنت دلتنگ شدی و 14 شهریور ساعت 7.35 بعداز ظهر فهمیدم که شما شازده پسر هستیم خوشحال و خندان با شیرینی جشن گرفتیم و به همه خبر دادیم 3 مهر از صبح تکون نخوردی آخه شما خیلی شیطنت میکردی و همش تکون میخوردی نگران شدم بعد از ظهر رفتم سونوگرافی همین که خواستم تو اتاق برم شروع کردی به لگد زدن خدارو شکر کردم 13 آذر رفتم دکتر گفت آزمایش بدم و بعد هم گفت قندت بالاست هفته ی دیگه هم آزمایش نوشت گفت قند داری دیابت بارداری من فقط نگران شما بودم (بابایی هم همش آرومم میکرد و میگفت چیزی نیست خوب میشی ولی خودشم نگران بود خیلی مراقبت بود همش میگفت این کار و نکن سنگین بلند نکن خلاصه بدجور دوستت داره کم کم داشت بهت حسودیم میشد)  رفتم دکتر رژیم گرفتم قندم سریع پایین اومد وزنم دیگه بالا نرفت تا 11 دی رفتم دکتر از همه چی راضی بود و قرار شد 30 دی زایمان کنم که  12 دی صبح ساعت 9 دلم درد گرفت هی میگرفت و هی ول میکرد زنگ زدم بابات گفت میخوای بریم بیمارستان گفتم نه فکر کنم دلم سرما خورده دلم رو بستم دردم بیشتر شده بود زنگ زدم خاله زینب گفت برو بیمارستان گفت میام دنبالت گفتم نه بابا چیزی نیست زنگ زدم مامانی گفتم میای بریم بیمارستان طفلک ترسیده بود خودمم درد داشتم نفسم داشت بند می اومد مامانی با آژانس اومد و رفتیم بیمارستان دیدم بابایی هراسون جلوی در بیمارستان و با یک ویلچر وایستاده بود منتظر ما من رو برد قسمت نوزادان و اتاق عمل و گفتند واسه عمل حاضرم کنند خیلی ترسیده بودم آخه خیلی زودتر از موعد بود نگرانت بودم و چون صبحانه خورده بودم بی حسی عملم کردند و وقتی شما از شکمم بیرون اومدی و گریه کردی فقط میخواستم ببینمت و دکتر گفت یه پسر سالم اوردنت و من فقط میبوسیدمت و خدا رو شکر میکردم و وقتی بعد از یک ساعت و نیم بیرون اومدم دیدمت که دور اون پتوی آبی مثل ماه شده بودی خیلی دوستت داریم بابایی که از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه و خلاصه فرداش از بیمارستا مرخص شدیم بابا هم یه گوسفند جلوی پای زندگیمون کشت دوستت داریم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه . ماچ ماچ ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)