طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

فرشته کوچک خوشبختی

ده تا

سلام الهي مامان فدات بشه دور چشاي خوشگلت بگردم طاها جونم داشتي شير ميخوردي مامان بهت گفت مامان رو چند تا دوست داري ده تا تو هم خنديدي گفتي ده تا گفتم بابا رو چند تا دوست داري بازم گفتي ده تا اينقدر قشنگ ميگي كه اينگار دنيا رو بهم ميدن الهي قربون شيرين زبونيت بشم من مامان جون دوستت دارم يه عالمه
7 شهريور 1391

7 مرداد سالگرد فوت عزيز بابا

سلام ماماني 7 مرداد سالگرد فوت عزيز بود مامان بزرگ بابايي كه شما قسمت نشد ببينيش خيلي خيلي صورت معصوم و مهربوني داشت من با اينكه زياد نديدمش و خيلي دوستش داشتم خيلي خيلي و امسال واسه دومين سالگرد فوتش من و شما هم همراه بابا اينا به مزارش رفتيم و من صداش كردم و گفتم عزيز بيا نتيجه ات اومده ببينش و هميشه دعا خيرت رو بدرقه راهش كن از خدا ميخوام كه روحش هميشه شاد باشه ...  
21 مرداد 1391

رفتيم پارك

سلام مامان گلم پنج شنبه 29 ماماني و دايي امير و محمد و خاله فاطي اومده بودند واسه تولد بابايي اخه هفته پيش سالگرد مامان بزرگم بود بچه ها نتونسته بودند بيان واين هفته اومدند و كلي شما بهت خوش گدشت اينقدر خنديدي كه نگو از دست امير و محمد و باهاشون كلي بازي كردي و جمعه هم رفتيم با بابايي پارك نزديك خونه و شما كلي سر سره بازي و پله بازي كردي بهت خوش گذشت اين آخرين خبر بود و اينكه امروز كيف پول ماماني رو برداشتي و گقتي پول خيلي نازي خيلي باهوشي گلم يه دنيا دوستت دارم .ماچ
31 تير 1391

سركار گذاشتن ماماني

سلام عمري مامان جون يه چيز جالب من و شما كه صبح از خواب بلند شديم داشتم كارامو ميكردم كه بريم خونه عمو مهدي اينا كه يهو ديدم اومدي تو آشپزخونه گفتي كيه ؟ كيه ؟ كيه؟ من گفتم حتما ماماني اومده پشت دره بدو بدو رفتم پشت چشمي ديدم كسي نيست 2 دقيقه ديگه ديدم باز شما اومدي گفتي كيه ؟ كيه ؟ كيه ؟ و دويدي جلوي در بازم من فكر كردم كسي اومده اومدم پشت در و شما خنديدي و يكبار ديگه هم اين كار و تكرار كردي من تا جايي كه تونستم ماچت كردم عچقي مامان ...
28 تير 1391

چشممممممممممم

سلام عمرم الهي مامان قربون چشماي خوشگلت بره گل پسر مامان چشمم يك كوچولو ورم كرده بردمت با بابايي بيمارستان فوق تخصصي چشم ن منتها دكتر ميخواست سرت و چونت رو بزاره توي دستگاه كه شما ترسيده بودي هر كاري كرديم نذاشتي دكتر هم احمق نكرد اول چشم تو رو با دست معاينه كنه و بعد به خاطر گريه هاي شما من و بابايي گفتيم نمخوايم آقا جان اومديم بيرون بگردم اينقدر ترسيده بودي اگه دست من بود يكي مي زدم تو گوش دكتر فرداش رفتيم دكتر ابريشمي گفت گل مژه است و بتامتازون داد البته من گفتم عمه بهناز و نيما با ما اومدند و بابا هم پاستيل گرفت خلاصه يه ارتش جمع كرديم تا شما مثل ديشب نترسي و خدا رو شكر هم نترسيدي و فردا شم رفتيم ديدن ياسمن دختر پسر خاله...
28 تير 1391

تولد بابايي بود

سلام چهارشنبه 21 تير 91 تولد بابايي بود منم واسش تولد گرفتم البته فقط ماماني و خاله و بهناز و عمو اشكان و نيما مهمونامون بودن و خوش گذشت . از خدا ميخوام 120 سال سايه پدرت بالاي سر مان باشه خيلي خيلي خيلي دوستت داريم بابايي .
24 تير 1391